فقر، فقط نداشتن پول نیست.
گاهی یعنی نداشتن “حقِ خراب شدن”.
یعنی اگه وسیلهی کارت بخوابه،
خودت هم باید بخوابی…
نه برای استراحت، برای ناتوانی.
اون روز که موتور قدیمیش دیگه بالا نیومد، دل برید.
باهاش بار جابجا میکرد، مسافر میبرد، نون درمیآورد. پیک موتوری بود.
وقتی خراب شد، نذاشت نفسش بایسته.
رفت سمت امید.
یه آگهی فروش اقساطی دیده بود ، با عکس برقبرق یه موتور نو، کنار یه جملهی وسوسهگر:
صفر کیلومتر، بدون ضامن، فقط با چک
اون با خرید موتور صفر، خودش رو کاملاً صفر کرده بود.
گفته بود باهاش کار می کنم قسطش رو میدم.
مردی که هنوز سه ماه نشده موتور نو خریده بود،
با چک، با امید، با هزار فکرِ فردا،
امروز ساکت نشسته بود تو اتوبوس.
میدان رازی تا پاکدشت…
نه برای سفر ، برای حساب و کتاب.
نه با دست پر ،با جیبی سنگین.
تو جیب کتش یه ایسییو سوختهست.
کوچیک، ساکت، ولی انگار چند کیلو وزنشه.
اما واقعاً، تو جیبش فقط یه قطعه نیست
اون تو، نَفَسِ زندگیشه، ابزار نونآوردنشه، احترامشه جلوی بچهها، جوابشه به قسطها.
تو جیبش، استخوان شکستهی بقاست.
تعمیرکار گفته بود:
«سوخته… مونتاژیه… چندتای دیگه هم همین شده. گارانتی؟ اون که فقط اسمش قشنگه.»
گارانتی قبول نکرد.
بازار قطعه نداشت.
هر جا رفت، گفتن یا نداریم، یا قیمت دادن که انگار دارن نفسِ یه آدم فقیر رو میفروشن.
و حالا نشسته،
سرش پایین، دلش بالا و پایین…
هی با خودش حساب میکنه:
چقدر دارم؟
چقدر باید قرض بگیرم؟
از کی؟ با چه رویی؟
اگه بخرم، قسط چی؟
اگه نخرم، موتور کی راه میافته؟
و تا اون روز… نونِ خونه چی میشه؟
مرد به پنجره خیره شده.
نه منظره رو میبینه، نه مردم رو.
داره موتور تو ذهنش روشن میکنه…
نه با استارت،
با دعا…
و این وسط،
نه کسی هست که جواب بده،
نه جایی هست که پناه بده.
چطور ممکنه تو این مملکت،
هم خریدار بیپناه باشه،
هم فروشنده بیتعهد،
هم قانون بیصدا؟
هیچکس تو اتوبوس نمیدونه
اون چیزی که تو جیبشه، فقط یه قطعه الکترونیکی نیست.
یه استخوان شکستهی بقاست.
چون بعضیوقتها،
یه ایسییو سوخته فقط یه قطعه نیست؛
نقطهی پایانِ احترام یه مرد به خودش میشه.
تو این مملکت، بعضیها، خیلی موتور دارن، بعضی ها فقط یه موتور دارن.
و وقتی همون موتور بایسته،
دنیاشون میخوابه
مطالب مرتبط رو حتما ببینید
نظر شما برای ما با ارزشه
0 دیدگاه

