کارگاه، ساکتتر از همیشه بود. سوت و کور. چند روزی میشد که حتی یه موتور هم نیومده بود. اوستا با همون گوشی سامسونگ سادهاش، لم داده بود رو پتویی کهنه توی گوشه کارگاه. زانوش میسوخت، کمرش تیر میکشید. دکتر گفته بود: «باید عمل کنی.» ولی چطور؟ بچهاش تازه دانشگاه آزاد قبول شده. قسط و کتاب و لباس و اجاره… عمل، دیگه جایی تو اولویتها نداشت.
وسط این روزها، یه موتور دربوداغون آوردن براش. انگار از دل خاک کشیده بودنش بیرون. معلوم بود صاحبش با همین موتور زندگی کرده، نون درآورده، اما هیچوقت پول سرویس و تعمیر نداشته. هر چی درمیآورده، خرج دردای دیگه زندگی میکرده… تا جایی که موتور تسلیم شده، بریده، خاموش شده.
اوستا نگاه کرد به موتور، بعد به دستهاش. گفت: درستش میکنم.نه با دل خوش، با درد.نه برای اجرت، برای زنده موندن.کار، آسون نبود. یه چشمش به موتور، یه چشمش به گوشی. تو گروهها پیام میفرستاد. بعضی دیر جواب میدادن، بعضیها اصلاً نمیفهمیدن چی میپرسه. بعضی چیزهایی که میگفتن رو قبلاً خودش تست کرده بود و جواب نگرفته بود. بعضی نظریهها رو هم نمیفهمید.اما هی میخوند و سعی میکرد.سعی و خطا، بارها و بارها…تا بالاخره، موتور روشن شد.
صدای روشن شدن موتور، پیچید توی کارگاه خلوت. صدایی که انگار سالها منتظرش بود. صدایی از روزهایی که شاگرد داشت، مشتری داشت، صف جلو در میکشید. حالا اما نه شاگردی مونده، نه صفی. همه رفتن دو خیابون پایینتر، پیش اون جوونای شیک با دستگاه دیاگ و لباس فرم. همونایی که برای هر مدل موتور، یه برنامه جدا دارن.
اوستا یه بار رفته بود کلاس دیاگ. تونست نوشتهها رو بخونه، اما از اعدادی که بالا پایین میرفتن چیزی نفهمید. وقتی پرسید چرا باید برای هر موتور یه نرمافزار جدا بخره، بهش خندیدن. چیزی نگفت. فقط تو دلش گفت: موتور، موتوره دیگه… چرا باید برنامه تو برنامه باشه؟
از اون روز به بعد، دیگه سراغ انژکتوری نمیره. نه از ناآگاهی، از ترس. ترسِ اینکه یه سنسور اشتباه باز کنه، یه یونیت بسوزه، و اون نتونه خسارتشو بده.نمیتونه با این همه قطعهی تازه کنار بیاد.این همه وسیله که اسمشون رو هم نمیدونه، چه برسه به کارکردشون…فقط همون موتورهای قدیمی، همونایی که لمسشون میکرد، صداشونو میفهمید.اما این روزها، اون موتورها هم داره تموم میشن.
موتور درست شد. زنگ زد به صاحبش. مرد اومد. یه مرد آبرومند، اما خسته. ایستادن جلوی هم، مثل دو سرباز زخمی.نوبت اجرت که شد، کسی چیزی نگفت.مرد تو جیبش رو گشت، اوستا سرش پایین بود.مقداری داد. کم بود. اوستا مکثی کرد ، اما چیزی نگفت.
فقط گفت: خدا برکت بده. و مرد گفت: خدا اجرت بده.
همه چیز گفته شده بود.
نه با کلمات، با نگاه.
با سکوت.
سکوتی که توش درد بود، احترام بود، ترس بود، و کمی هم حسرت…
اوستا برگشت. نشست کنار همون پتو. یه درد تیز تو زانوش پیچید.ولی اون درد، اون لحظه، چیزی نبود در برابر دردی که تو دلش فرو رفته بود.دردی که اسم نداشت، فقط بود.شبیه خستگی عمیقِ آدمی که دیگه نمیدونه چطور باید ادامه بده.
چراغ کارگاه خاموش بود.
اما صدای موتور هنوز توی دل شب پیچیده بود.
مثل صدای آخرین امید یک نسل،
که داره کمکم خاموش میشه..
مطالب مرتبط رو حتما ببینید
نظر شما برای ما با ارزشه
0 دیدگاه

